این آسمان آبی و دریاچه نیلگون در کدام نقطه ایران واقع شده؟!

دوستداران حیوانات و محیط زیست: ظاهراً بیلبوردهایی با تصاویر فوق در شهر تهران توسط شهرداری نصب شده است. در این تصاویر خانواده هایی شاد و سرحال نشان داده می شود که در دشت و رودخانه و زیر آسمان آبی مشغول تفریح هستند.
به عنوان یک علاقه مند به طبیعت و طبیعت گردی بسیار مشتاقم بدانم این طبیعت زیبا در کجا وجود دارد. آیا این دریاچه ارومیه است؟ آیا هامون است؟ شاید هم دریاچه بختگان است؟ آیا گاوخونی است؟ این رود زیبا و پاک زاینده رود است یا کارون؟
آن هوای پاک و آسمان درخشان از کجا الهام گرفته است؟ آسمان اهواز است یا تهران؟ شاید هم آسمان ایلام، اصفهان، شیراز، اراک، زنجان یا مشهد باشد؟
هر چه بیشتر فکر می کنم، کمتر نشانی از آن در رودخانه های خشک شده ایران و آسمان غبارگرفته کشورم می یابم! راستی نکند اینجا سوئیس است. طبیعتش که بی شباهت به سوئیس نیست و اتفاقن در آنجا نیز مردمان را به افزایش جمعیت تشویق می کنند.

پاییزه زیبا...

پاییز همیشه بهترین فصل برایم بوده، از آن جهت که در این روزها خلوت تنهایی هایم را بیش از هر زمان دیگری دوست دارم، در این روزهای بارانی دلم میخواهد صبح ها زودتر از خواب بیدار شوم و از پنجره اتاقم به آسمانی که با خراب کردن آپارتمان همسایه مجال دیدنش را یافته ام خیره بمانم، هر روز صبح نظاره گر مادری باشم که دست در دست کودکش به مدرسه می روند، رفتگری که صدای جارویش با صدای باران ریتم زیبایی می آفریند، راستش خیلی دلم میخواهد که باز هم دستانم را به مادرم بسپارم و به همان مهد کودکی بروم که شعر خواندن و نقاشی کشیدن تنها فعالیت روزانه ام بود و ظهر وقتیکه مادرم به دنبالم می آید تمام مسیر را روی بلوار بدوم و تکرار کنم همان شعرها را... 

این روزهای غریب را برای قدم زدن در صبحی زود و یا در تاریکی هوا دوست دارم مخصوصا وقتیکه باران می بارد، دلم میخواست در این روزها بطور تمام وقت در یک کتابفروشی مشغول به کار شوم تا بتوانم به داخل تمام کتاب ها سرک بکشم و دلم میخواست هنگام بازگشتن به خانه از کوچه های تنگ و پر از سکوت عبور کنم، راستش بتازگی یک کوچه ی امن پر از خانه های قدیمی پیدا کرده ام، از آن جهت امن است که مخفی مانده و آرزو میکنم که هیچ مهندس عمرانی! پایش به این کوچه باز نشود و دستش به این خانه ها نرسد...

پی نوشت: تصویر بالا پیرمردی ست روستایی در ماسوله، مدت زمان زیادیست که به بهانه ای می خواهم آن را در وبلاگ قرار بدهم...

پدیده گرم شدن کره زمین به روایت تصویری تلخ...

خبرگزاری مستقل محیط زیست ایران در يک يخچال در حال ذوب شدن خرس هاي قطبي نوميدانه دنبال مسيري براي بازگشت به خانه هستند. شمالي ترين نقطه نروژ همچوار قطب شمال است و يکي از مناطقي که آثار افزايش گرماي جهاني در آن کاملا مشهود است.

به نام برودپیک، به امید تغییر

سهند عقدایی به نقل از شرق: خردادماه گذشته، روزی که تیم کوهنوردی باشگاه آرش عازم کوه‌های «قراقروم» پاکستان شد تا اولین گشایش مسیر بر یک قله هشت‌هزارمتری را برای ایران ثبت کند،   آیدین بزرگی، ستاره این تیم در فرودگاه به دوستانی که به بدرقه‌شان آمده بودند گفت نامه‌ای را نوشته که در آخرین لحظات برایشان ایمیل کرده است و ما منتظر بودیم که به خانه برسیم و آن نامه را باز کنیم. با خود می‌گفتیم چه نوشته است آیدین و چرا زمانی منتشرش کرده که دیگر کسی فرصتی برای پاسخ و گفت‌وگو نداشته باشد: «این ماییم، دوباره اینجاییم. با هم هستیم ولی تنهاییم. اینجاییم نه از برای خودخواهی، نه از برای خودنمایی، اینجاییم از سر عشق، اینجاییم از سر شور، از سر غرور. اینجاییم از برای رشد، از برای اوج، از سر جنون، اینجاییم برای پایان... پایانی که آغازی بلندپروازانه‌تر را نوید دهد. پایانی... که پشتوانه آغاز است، که تیر خلاصی است بر نتوانستن‌ها، بر خودکم‌بینی‌ها، بر در حصار ماندن‌ها، بر گرفتار تکرارشدن‌ها... . غروبی است برای این فرسایش‌ها و طلوعی است برای ریشه‌زدن‌ها، برای شکوفه‌دادن‌ها. بوی خوش تغییر است و مهر ابطال است بر راکدبودن‌ها.»

طنین کلماتش در اولین سطور ما را بر جای میخکوب می‌کرد. متنی بود حماسی که شاید اولین مخاطبش خودش بود که داشت سنگ‌ها را با خود وا می‌کند و بعد دوستان و دشمنانی که از آن لحظه به بعد دیگر همه نگاه‌هایشان به او و همنوردانش بود

ادامه نوشته

سه کوهنورد ایرانی در مسیر بازگشت از هیمالیا دچار سانحه شده و اکنون مفقود شده اند

آیدین بزرگی، پویا کیوانی و مجتبی جراحی سه کوهنورد تیم "آرش تهران" هستند که هفت روز پیش در مسیر بازگشت از قله «برود پیک» از هیمالیای پاکستان دچار سانحه شدند و اکنون یک هفته‌ است که مفقود شده‌اند.

به نقل از کوه نیوز بر طبق اخبار رسیده، آیدین بزرگی یکی از اعضای تیم سه نفره باشگاه آرش، امروز ساعت ۱۳:۳۰ دقیقه با تهران تماس داشته است.

در عین حال طبق آخرین خبرهای دریافتی شنبه ۲۹ تیر ساعت ۱۷:۳۰ضمن اینکه کماکان جستجوی دو باربر ارتفاع پاکستانی در حدود موقعیت گردنه ادامه داشته است، به دلیل اتمام شارژ بیسیم، تماس با این سه کوهنورد  امکان پذیر نمی باشد.

همچنین امروز در حدود ساعت 13.30 دو مرحله تماس تلفنی با آیدین بزرگی برقرار شد، آنچه از صحبت های نامنظم و پراکنده وی به نظر می رسد، وضعیت نامناسب جسمانی و مشکلات ناشی از اقامت طولانی در ارتفاع است و متاسفانه مکالمه ای که کمک به یافتن نامبردگان و یا اطلاع از وضعیت جسمانی همراهان وی (پویا کیوان و مجتبی جراحی) باشد امکان پذیر نشده است.

اخبار بیشتر و جدیدتر در همین زمینه را دراینجا ملاحظه کنید

پی نوشت: برای عزیزان مان در منطقه مرگ که طبق خبرهای دریافتی متاسفانه حال مساعدی نیز ندارند دست به دعا شویم ...

شروع چهارمین سال فعالیت اله تی تی گیلان

امروز  یک روز خاص برای اله تی تی گیلان خواهد بود از آن جهت که سه سال پیش در چنین روزی متولد گردید تا بمانند پرنده ای باشد که روی شاخه می نشیند و شاخه می لرزد ولی به آواز خواندن ادامه می دهد چرا که مطمئن است بال و پر دارد...

اکنون امیدم این است که در آغاز چهارمین سال از شروع فعالیتش هدفمندتر از قبل گام بردارد و اعتقادم بر این است که شب آنگاه زیباست که نور را باور داشته باشیم ...

 

در این سرمای جانسوز از زلزله زدگان آذربایجان شرقی چه خبر؟!

در این روزهای سرد و بارانی گیلان وقتی از چهاردیواری گرم و دلنشین خانه حتی برای مدت کوتاهی دل می کنم و خودم را درمیان سرمای سوزناک می یابم تنها چیزی که به ذهنم خطور می کند زندگی مردمان در نواحی سردسیر کشور است مخصوصا اگر در آن مناطق ردپای زلزله ای هم در میان باشد و مخصوصا اگر در سرمای زیر صفر درجه سانتی گراد با وجود خیلی از شنیده ها زلزله زدگان کماکان چادرنشین باشند !

میدونم بعضی وقت ها تفکراتمان خیلی ساده انگارانه می شود اما با دیدن این تصویر با خود اندیشیدم که کاش میشد که به طریقی بخشی از دیوار خانه ام سرپناهی برای هموطنان آذری ام شود .

واقعا نمیدانم چرا ! ولی امیدوار بودم که رهایی از این دیوارهای پارچی تا به این اندازه طولانی مدت نباشد...!

این روزها که....

یک ضرب المثل ژاپنی میگوید حتی میمون ها هم گاهی از درخت می افتند از آن جهت به یادش افتادم که به خاطر ندارم تا کنون غیبت ام در به روز نکردن اله تی تی به این اندازه طولانی شده باشد هرچند که احساس می کنم در این روزهای پر مشغله همراه با انواع درگیری های ذهنی کاری و غیره بی اهمیت ترین موضوع، پرداختن به غیبت طولانی نگارنده اله تی تی باشد !

در این روزها که اشتراک اینترنت پرسرعتم لغو گردیده و چشم به راه وصل شدنش از شرکت دیگری می باشم و به ناچار مجبور می شوم گاهی از دیال آپ آنهم با سرعت بسیار کند (که خود میدانید) به اینترنت دسترسی داشته باشم و گاها آنچیزی که مرا از این انتظار منصرف میکند خیره ماندن به مانیتور به امید باز شدن صفحه گوگل بعد از سپری شدن یک زمان بسیار طولانیست. در این روزها که از طبقه ای به طبقه دیگر و از اتاقی به اتاق دیگر میروم تا امضای فلان مسول را برای پرونده ام بگیرم و دست آخر بعد از کلی سردرگمی راس ساعت ۱۱.۳۰ از آن مقام مسول میشنوی که وقت ناهار و نماز است در حالی که بر روی در اتاق کارشان قید شده وقت استراحت ۱۲.۳۰ تا ۱۳.۳۰ ! و دوباره بابت تنها یک امضا  روز از نو روزی از نو...

در این روزها که مشغول کارهای آموزشی طرح بازیافت زباله و شرکت در جلسات آن و پیدا کردن تصویر و نوشته های مرتبط و... هستم و هم چنین به مانند بقیه امورات و درگیری های ذهنی دیگری دارم که پهنای وسیع تری از تنها یک روز را اشغال می کنند... این ها را نوشتم و باز فکر میکنم هیچکدام شان دلایل معتبری برای این غیبت طولانی نباشند.

راستش گاهی وقت ها بی حوصله میشوی و بی حوصله گی ات بیشتر از هر زمانی عود می کند وقتیکه در عرض یک شب قیمت ارز و دلار به بالاترین میزان خود میرسد و در نتیجه هنگام خرید کوچکترین وسایل مورد نیاز روزانه ات وقتی دلیل بالا رفتن قیمت ها را جویا میشوی مکررا میشنوی که: قیمت دلار بالار فته !  به طوریکه حتی مادربزگ ۸۶ ساله ام نیز به هنگام خریدهایش به همین جمله آشنا اکتفا می کند و حالا بررسی قیمت دلار جزو یکی از مباحث مهم روزانه اش شده ! یا بی حوصله گی ات وقتی عود می کند که شهریه دانشگاه دوستت که دانشجوی دانشگاه سراسری! می باشد به مرز دومیلیون تومان می رسد* و حالا قصه ی (شما بخوانید غصه)دیگری برای خانواده ای که با پول یارانه امورات خویش را میگذرانند شروع میشود و یا وقتی عود میکند که مادری با داشتن یک کودک ابتدایی و در آغاز فصل مهر که همزمان با باز شدن مدارس نیز هست به ناگاه همسرش از کارخانه اخراج می شود و و همان هایی که راضی بودند به همان پول کارگری که ۳ ماه در میان می گرفتند حالا باید از غصه عقب ماندن کرایه خانه و هزینه سنگین زندگی و فراهم کردن نیازهای کودک محصلشان زانوی غم بغل بگیرند و منتظر تنها یک معجزه باشند البته اگر "معجزه" در دنیای واقعی مان به مانند سراب تعبیر نشود.

این ها را نوشتم تا به اینجا برسم که به قول هوارد بسکرویل تنها تفاوت بین من و این مردم مکان تولد من است و این تفاوت بزرگی نیست و من نیز فکر میکنم این حق را داشته باشم که دورماندن چند هفته ای خود را بر گردن این روزهای خیلی متغیر و خیلی عجیب بیاندازم ....اینطور نیست؟

دیروز صدای دار قالی بافان به گوش میرسید و امروز نهیب مرگ...

روز شنبه، ساعت ۴ و ۵۳ دقیقه عصر زلزله ای ۶ ریشتری سه استان شمال غربی کشور را لرزاند که از این سه ، مردمان روستاهای ورزقان، اهر، هریس و روستاهای دیگر در آذربایجان شرقی بیشترین آمار کشته شدگان و مجروحان را به خود اختصاص دادند. هم اکنون تعداد کشته شدگان بیش از ۳۰۰ تن می باشد و تعداد مجروحان این واقعه تلخ از مرز ۲۰۰۰ نفر گذشته است .

حقیقتا در چنین لحظاتی زبان از گفتن تنها ابراز تسلیت قاصر است به خصوص برای روستاییان ساده دلی که تا چندی پیش صدای دار قالی بافی از در خانه هایشان به گوش می رسید و اکنون نهیب مرگ در گوشه گوشه ی روستایشان سایه گسترده ، میدانم که بیان این جملات در این لحظات سخت که داغ فرزند،همسر و عزیزانتان بر دل زخم خورده تان سنگینی می کند تا چه اندازه حقیر و کوچک است.  در این روزها که قلب مان برایتان می تپد و دیدگان مان اشک آلود است فقط می توانم بگویم:

هموطنان آذری ام ما را در غم خود شریک بدارید، از خداوند صبر و بردباری را بر دل های بی پناه و مظلوم تان خواستارم .

پی نوشت: هنوز هم با واژه های همدردی و همدلی غریبه نشدیم ، ببینید این تصاویر را اینجا و اینجا

بدون شرح ...

ماسال - تیرماه ۹۱

به ادامه مطلب رجوع بفرمایید...

ادامه نوشته

شروع سومین سال فعالیت اله تی تی گیلان

یک مثل روسی می گوید: بدون باختن برنده نمی شوی ...

شاید ارتباطش با  مطلب حاضر از آن جهت نزدیک باشد که جرقه ایجاد اله تی تی گیلان هنگامی زده شد که آن درخت کهن و دوست داشتنی دیگر نبود ! البته گرچه که نبود اما مگر می شود زخم تبر بر پیکر درخت نقش ببندد و آنوقت جوانه ها از جای دیگر نشکفند ؟ بی شک اله تی تی گیلان هم  یکی از همان جوانه هاست ! 

و حالا از آن روز دوسال میگذرد و امروز اله تی تی گیلان آغاز سومین سال شروع فعالیت اش را هدفمندتر از قبل جشن می گیرد.

احساسم نسبت به چنین روزی همان چیزیست که جبران خلیل جبران گفته :

چشمه ساری که خود را در اعماق درون شما پنهان ساخته است روزی قد خواهد کشید و فوران خواهد کرد و با ترنم و نغمه راه دریا را در پیش خواهد گرفت . 

کماکان آرزویم این است که بذر امید و شاخه روشنایی در دل هایمان جوانه زند...

شاید هم دلیلش، آن ماه باشد!

چند وقتی میشود که بی حوصله ام،بهانه های این بی حوصله گی آنقدر زیادند که به راحتی می توانم هرباری آن را، به یک کدامشان نسبت دهم! البته شاید هم دلیل آن ماهی به نام "خرداد" باشد، ماه تصمیم گیری ها، ماه اعلام نتایج ها، ماه لبخندها، دلهره ها، اشک ها،ماهی سرنوشت ساز، ماهی برای روزی خاص و اکنون ماه خستگی و خستگی و خستگی...  

ما رقصیده ایم ، تا مرزهای خستگی رقصیده ایم 

باز هم راهیه دیار سکوت میشوم سکوتی که تنها و تنها قادر است صدای باز و دم نفس هایت را شمارش کند، سکوتش با هیچ چیزی آمیخته نشده، مطلق است و در این بین گهگاهی بلبلی که شاید برای شروع دوباره مسیرت،می خواند! خام است اگر بیندیشم که از پشته این نوشته های سنگین و زمخت می توانی حس آن لحظه ام را درک کنی...

به راستی آن پیرمرد و پاهای راستین و توانایش ، آن سه درخت ، چوپان و گله اش و این پیرمرد نان فروش در حاشیه جاده  می گذارند که برای رسیدن به روشنایی،چراغی به دست نگیرم و همچنان دوره نکنم این شب را و روز را، هنوز را...؟

پی نوشت: قیمت این روزهای نان را کسی می داند؟

گیاهی میکارم در زادروزم...

باز هم شروع روزی دیگر ... از جنس همان بیدار شدن ها در صبحی زود، دوش گرفتن، مسواک زدن، با عجله لقمه ای در دهان گذاشتن و البته لحظه آخر تند تند کفش ها را واکس زدن...

سر خیابان منتظره تاکسی ماندن و سوال پرسیدن از چقدر شدن کرایه ی امروز ! کرایه هایی که هر روز متغیرتر از روز قبل می شوند! بماند که این اواخر دیگر در برابر کرایه های زوری، تسلیم شده ام  .

رسیدم... اینجا دانشگاه ست منبع علم و علم آموزی!! همین که سرت را بالا می آوری سر درش تابلویی، پر از هشدارها،در قامت یک انسان رونمایی می کند،نوشته هایش تکراری اند قبلا نیز گوش ها و چشم ها را نوازش کرده بودند اما یک هشدار جدید به چشمم میخورد: خنده بلند ممنوع !... با خودم میگویم : چه مشکله دردسر سازی می شود این خنده برای بعضی ها و شاید هم گناه کبیره ای باشد به دامان بعضی های دیگر ! میگویم ممکن است روزی هم بخوانم: لبخند ممنوع؟ ...

میگذرم از سوال هایی که گاهی خوره مغز می آورند برای آدم ... این شعر از اخوان ثالث یادم آمد :

گفته بودم اغلب این جا آخر خط است

همچنین باید بگویم نیز

در بسی از قصه ها شاید

نقطه ی عطفی است یا یک فصل نادلخواه

بیش تر اما چو من مسکین اسیران را

نقطه پایان افسانه ست.

آه

بعد هم دیگر سخن کوتاه!

بعد از خستگی و روزمرگی های گاها القا شده تصمیم گرفتم در آستانه ی زادروزم، گیاهی بکارم تا رشد کند و سرسبز شود و تا همچنان امیدوارتر از امروز به اسقبال فرداها روم...

پی نوشت: برای روز تولدم دو تصویر به دستم رسید یکی از زندگی می گفت و دیگر از کودکی ام، به راستی دوست داشتنی ترین بودند برایم...

"فریدون پوررضا"یکی از اسطوره های موسیقی گیلان درگذشت

فریدون پوررضا یکی از اسطوره های موسیقی گیلان،امروز بعدازظهر در سن ۷۹ سالگی درگذشت.

شکوفایی موسیقی گیلان در دهه های ۴۰ تا ۵۰ با خوانندگان بزرگی همچون ایشان به اوج خود رسید و نتیجه سال ها تلاش استاد در این زمینه،تبدیل چهره ایشان به یکی از چهره های ملی و موفق ایران بوده است.

یکی از بیادماندنی ترین کارهای ایشان،خوانندگی در تیتراژ سریال"پس از باران"بوده است می توانید بشنوید در اینجا

روحش شاد و غرین رحمت باد

نوروز مبارک

سالی نوروز

بی چلچله بی بنفشه می آید

بی جنبش سرد برگ نارنج بر آب

بی گردش مرغانه ی رنگین بر آینه

سالی نوروز

بی گندم سبز و سفره می آید

بی پیغام خموش ماهی از تنگ بلور

بی رقص عفیف شعله در مردنگی

سالی نوروز

همراه به درکوبی مردانی

سنگینی بار سال هاشان بر دوش:

تا لاله ی سوخته به یاد آرد باز

نام ممنوع اش را

و تاقچه ی گناه

دیگر بار

با احساس کتاب های ممنوع

تقدیس شود

در معبر قتل عام

شمع های خاطره افروخته خواهد شد

دروازه های بسته

به ناگاه فراز خواهد شد

دستان اشتیاق

از دریچه ها دراز خواهد شد

لبان خاموشی

به خنده باز خواهد شد

و بهار در معبری از غریو

تا شهر خسته

پیش باز خواهد شد

سالی

آری

بیگاهان

نوروز

چنین آغاز خواهد شد

"شاملو"


نوروز یادگار خجسته ی ایران باستان و آغاز بهار بر تمامی هم میهنانم مبارک باد

هنگام سال تحویل تنها دعایم همانی بود که کوروش بزرگ برای ایران زمین داشت:

خداوندا سرزمین مرا از حمله بیگانه و خشکسالی و دروغ در امان بدار

آمین...

امشب به سوی قدس اهورایی پرواز می کنم

بده ... بد بد ... چه امیدی؟ چه ایمانی ؟

کرک جان! خوب می خوانی

من این آواز پاکت را درین غمگین خراب آباد،

چو بوی بالهای سوخته ت پرواز خواهم داد.

گرت دستی دهد با خویش در دنجی فراهم باش

بخوان آواز تلخت را، ولکن دل به غم مسپار.

کرک جان! بنده ی دم باش...

روحت شاد "اخوان ثالث "

آن روز موعود کجاست؟

این رادیو با صفحه ی سفید چهارخونه و ۴ پیچ اش،من رو با خودش برد به روزهای خیلی دور. صبح هایی که بابابزرگ از خواب بیدار میشد و طبق معمول از تو تختخوابش دستش رو به سمت این رادیو میبرد و روشن اش میکرد،البته نه به همین سادگی، چندباری پیچش رو میچرخوند تا صدای نامفهومش تبدیل به صدای بلندی بشه که تا سرکوچه هم میشد شنید.

این روزها هرچیزی که با خودش روزهای گذشته رو برام تداعی کنه، دلنشینه . روزهایی که همراه بود با جیره بندی غذایی و روزهایی که پیرمردی با کلاه سبز کاموایی و با دستانی سیاه، با ارابه ای پر از دبه های چند لیتری نفت به کوچه ها میومد و مادر هر بار دبه ی نفت رو زیر چادرش به دست می گرفت و کشون کشون از سر کوچه تا داخل راهرو خونه می آورد. سر آخر هم اون دبه های نفت بودند تا بهونه ای باشند برای خنده هامون، هربار دورش میچرخیدیم و از اینکه نمیتونیم همدیگر رو بگیریم از خنده،ریسه می رفتیم. چه روزهایی ... لباس هامون ساده بود کمتر می خریدیم و بیشتر لباس ها بین بچه های فامیل دست به دست میشد.

مدرسه که می رفتیم باید مقنعه و روپوش های بلند سرمه ای می پوشیدیم سرمه ای، رنگه تیره ای که هیچ وقت نتونست لبخند رو ازمون بگیره ولی به جاش کتونی های سفید با بندهای رنگی می پوشیدیم و مادر چه با حوصله یادم داد که چطور بندهای کفش رو محکم گره بزنم و همین دلیلی شد تا بند کفش دخترکی رو ببندم، که گوشه ی حیات مدرسه، به خاطر بازشدن شون گریه می کرد و بعد از بستن بندهاش، عین مادر که به من یاد داده بود،یادش دادم که چطور بند کفشش رو محکم ببنده ...

یاد اون کیف های سنگین و پر از کتاب بخیر، تو اون سن در دو نوبت صبح و عصر شونه درد به سراغمون میومد! البته گاهی کتاب ها رو از کیفم بیرون میاوردم و تو دستم می گرفتمشون نمیدونم چرا فکر می کردم اینطوری درد کمتری رو تحمل میکنم! اغذیه مون هم همین نون و پنیر بود البته گاهی بزرگترین دلیل خوشحالیم این بود که مادرم به همراش، ویفر هم تو کیفم می گذاشت.

شادی بود لبخند بود اما کمبود و سختی ها هم بود و هیچ وقت یادم نمیاد که صدامون رو به خاطر این کمبودها بلند کرده باشیم و از زمین و زمان بنالیم، شاید چون امید داشتیم که روزی این نداشته ها تبدیل به داشته ها میشه و رنگ و بوی دیگه ای به زندگی هامون می بخشه. اما اون روز، امروز نیست که تمام سختی ها رو به جان و دل خریدیم و با نبودن ها و نداشتن ها و نپوشیدن ها و نخوردن ها جنگیدیم. حتی دردهای امروز و دیروزمون هم فرق می کنه و ایکاش که درد امروزمان،در همان ها خلاصه میشد نه اینکه گاها در کنارشون، درد صلح، آرامش، مهربانی و لبخند رو هم یدک بکشیم ...

در عین حال برای یادآوری اون روزهای شیرین و دلنشین ممنونتم رادیوی قدیمی و دوست داشتنی ام ...

در این روزها بیش از پیش، خواهان عشق هستیم

بعد از آن روزهای گاها تلخ همراه با اتفاقات پیش بینی نشده و  البته گاهی نیز شیرین، امروز آمدم تا مثل همیشه بمانم .

از آن جوانه ی گلی که بی تفاوت از سرمای سخت زمستان در آسایش کامل به خواب می رود،یاد میگیرم که برای جریان داشتن زندگی باید گاهی بی توجه به زمستان ها بود،کمااینکه آن جوانه ی گل هیچگاه نابود نمی گردد. بهار که از راه میرسد جوانه اش تبدیل به گل می شود و این به مانند رازیست که می گوید دست آخر آن جوانه ی گل است که پیروزمندانه به سرمای سوزناک زمستان پوزخند میزند...

باید که گاهی آهی کشید یا اشکی ریخت و یا لبخندی زد و کسی چه میداند شاید همین ها مفهومی درست از زندگی باشند. در این روزها، به جز عشق چه چیزی می تواند برایمان التیام بخش باشد؟ حال می خواهید بگویید روزگار تیره شده و شرایط اسفبار، ولی در این برهه از زمان نیز،لبخند و نگاه محبت آمیزمان، می تواند برای دقایقی به زندگی های پیرامون مان، حیات ببخشد. یاد سخنی از جبران خلیل جبران افتادم که می گوید:

خودخواهی ست اگر می خواهی انسانها با بال تو پرواز کنند،در حالی که از بخشیدن یک پر به آنان ناتوانی 

همچنین امروز آمدم تا پیشاپیش جشن ایرانیان سپندارمذگان، روز عشق و دوستی را شادباش بگویم . باور دارم که سخن از عشق زمان نمی شناسد،خوب میدانم که ترس نرسیدن به رویاها هر روز افکارمان را درهم میشکند،ولی در کنار اینها خوب هم میدانم که بدون عشق، نیمی از مسیر مرگ را می پیماییم. بنابراین در این روزها آرزومند بهترین ها برایتان هستم.

پی نوشت۱: در این وبلاگ بیداد(گیله زن) می نویسد، نام بالای وبلاگ را برای احترام به نظرات افرادی نوشتم که نام مستعار را دلیلی برای نخواندن مطالبم میدانستند! به راستی که گاهی عقایدمان خیلی عجیب می شود، اینطور نیست؟

خلاصه آنکه تشکر میکنم اگر مرا با نام پای مطالبم، مورد خطاب قرار دهید .

پی نوشت۲: لینک بعضی از وبلاگ های گیلانی به اله تی تی گیلان در گیل بلاگ انتقال پیدا کرد .

خانه ی ابدیت مبارک عزیزم

گاهی بودن  یه نبودن بیشتر از بودن تمام آدمها میشه ...

تو این روزها فقط به این فکر میکردم که دوباره دستهای گرمت رو تو دستام بگیرم و مثل همیشه به چشمای گیرات خیره شم . اما تو خوب میدونی که همیشه همه چیز اونطوری نمیشه که ما دوست داریم ... تو روزگاری که صداقت و پاکی کمترین ارزش رو داره،خوشحالم که با تو، بهترین روزها رو گذروندم و جاودانه ترین خاطره ها رو با هم خلق کردیم. تو بهم یاددادی که زن بودن مانعی نیست برای نبودن ها، تو برام یه الگو بودی از شجاعت و شهامت و شجاعتی که نذاشت هیچ وقت خم به ابرو بیاری، هرچند که در خلوتت، از درون می شکستی ...

امروز تو هوای ابری و سوزناک بهمن ماه، به خاک سرد و سیاه سپردمت، صورت مثل ماهت، مژه های بلند و چشمای درشتت رو دیدم، چقدر آروم و راحت خوابیده بودی عزیزدلم ... دیروز بهم گفتی که آرامشت تو مرگ خلاصه میشه، تصمیم قلبیت رو باور کردم و تسلیم خواسته ات شدم... ممنونم از بابت همه ی خوبی هات... هرچند که هنوز پذیرفتن این داغی رو که به دلم گذاشتی خیلی سخته، هنوز صدای خنده هات تو گوشمه عزیزدلم  اما...

میدونم که مرگ پایان تمام دردهاست تو از امشب در کنار مادرت هستی مادری که همیشه از دوریش اشک می ریختی، مبارکت باشه به پایان رسیدن این درد جدایی..

تا همیشه دوستت دارم تا وقتی که دیر یا زود مثل همیشه دستاتو تو دستام بگیرم...

جا مانده است چیزی جایی

 که هیچ گاه دیگر

هیچ چیز جایش را پر نخواهد کرد

همیشه به یادت میمونم و مطمئنم که داغ از دست دادن ناباورانه ات رو تا سالیان سال یدک میکشم .

تقدیم به روح پاکت، هنگامه عزیزم:

زندگی فرصت بس کوتاهی ست

تا بدانیم که مرگ

آخرین نقطه پرواز پرستوها نیست

مرگ هم حادثه ایست

مثل افتادن برگ

تا بدانیم پس از خواب زمستانی خاک

نفس سبز بهاری جاریست

خونه ی ابدیت مبارک بهترینم...  دوستت دارم تا همیشه...

خواهش می کنم براش دعا کنید

از هنگامه مینویسم دختری ۲۴ ساله پرشور و نشاط ، محال بود که وقتی در کنارش هستم خنده از رو لبام محو بشه . چند ماهی میشد که باهاش به طور اتفاقی آشنا شده بودم . دانشجوی ارشد حقوق بود، هم درس میخوند و هم کار میکرد تا بتونه هم کرایه خونه، خرج دانشگاه و زندگیش رو بده. بیشتر اوقات بهش سر میزدم گاهی براش غذا میبردم. از زندگیش چیز خاصی نمیدونستم یعنی چیزی نگفته بود و من هم سوال نکرده بودم، فقط میدونستم که تنها زندگی میکنه.

 تا اینکه یه روز وقتیکه طبق معمول در حال خندیدن به حرفاش و حرکاتش بودم ازش پرسیدم: هنگامه چرا در عین حال که می خندی و خیلی شادی، چشمات خیلی غمگینه . دیدم سکوت کرد و همینطور نگام میکنه . انگار با این حرفم خیلی ناراحتش کرده بودم خیلی سریع بحث رو عوض کردم. فکر میکردم که این حرف یادش رفته اما بابت این حرفم چند روز بعد هنگامه از کیف پولش عکس مادرش رو بهم نشون داد مادری که ۵ سال پیش فوت کرده بود، از زندگی و مشکلات بعد از مرگ مادرش می گفت و همینطور اشک میریخت از پدری که چند ماه بعد از فوت مادرش، با دختری که ۲ سال از هنگامه بزرگتر بود ازدواج کرده بود و همین دلیلی شد تا هنگامه با برادر بزرگتر از خودش از خونه فرار کنن و از جنوب راهی هرکجا به غیر از خونشون بشن

هنگامه به شمال میاد تا بتونه با کمک خانواده پدریش آپارتمانی واسه خودش تهیه کنه و برادرش برای ادامه زندگی به اراک میره . هنگامه همیشه نگران برادر کوچکترش بود مخصوصا که در این ماه ها، پدرش به انتظار فرزند دیگه ای نشسته بود . هیچ وقت گریه های اون روزش یادم نمیره اینکه با هر کلمه ای که می گفت اشکهاش از اون چشمای درشت و قشنگش سرازیر میشدن، اون روز تا دیروقت پیشش بودم . بعد از اون روز رابطمون صمیمی تر از روزای قبل شده بود .

هنگامه خیلی وقت ها بهم می گفت: خوشبحالت کسی رو داری که تو خونه منتظرت باشه، روزا دلتنگت بشه...

هنگامه تصادف کرده و الان تو کماست. هنگامه کاشکی الان میدونستی که چقدر نگرانتم دختر و چقدر دلم میخواد مثل قبل بغلت کنم، چقدر دلم میخواست اون چشمای درشتت رو باز کنی و مثل همیشه با اولین نگاه،بهم چشمک بزنی، مثل همیشه لبخند بزنی و بهم سلام کنی. بهت نمیاد که رو تخت بیمارستان بیهوش افتاده باشی اونم تو با اون همه سرزندگی.... من نگرانتم زودتر پاشو  

دکترت بهم میگه: درجه هوشیاریت ضعیفتر شده، گفت که اعضاتو اهدا کنیم.

 هنگامه ولی من امیدم مثل درجه هوشیاری تو اینقد ضعیف و پوچ نیست. من میخوام خوب شی، تو فقط ۲۴ سالته دختر، خودت در مورد رویاها و آیندت باهام حرف میزدی چقدر آرزوها و نقشه ها داشتی. یادته که میگفتی کسی نگرانم نیست من الان نگرانتم، من خیلی نگرانتم به خاطر من خوب شو، من خیلی دوستت دارم

پی نوشت: میدونم که خدا حرف بعضی از بنده هاشو بیشتر گوش میکنه.

خواهش میکنم براش دعا کنید. خواهش میکنم... 

یک روز برفی در ارتفاعات اسالم به خلخال

شاید بدانید که در این موقع از سال،رفتن به دل طبیعت و  تماشا کردنش چه لذتی دارد . اگر شیرین تر از روزهای گرم تابستان نباشد حقیقتا که کمتر از آن نیست. در آن بالا که هستید خبری از کسی و یا چیزی نیست نه صدایی نه هرج و مرجی و یا هرچیز دیگری که خلوتت را بشکند و می توانی دنیا دنیا با خود بیندیشی و دنیا دنیا آرامش را بیابی. پیشنهاد می کنم در این فصل جادویی، سفرهای زمستانه را فراموش نکنید ولی قبل از آن، این تصاویر تقدیم شما باد .

پی نوشت: معمولا جاده ی اسالم به خلخال با شروع فصل سرما مسدود می شود اما خوشبختانه یک روز قبل از مسدود شدنش، در آذر ماه امسال سفری به آنجا داشتم.

پی نوشت: ممنونم از همه دوستان که با وجود کم لطفی هایم،کماکان مهربانی تان را از اله تی تی دریغ نمی کنید.

 

بیشتر ببینید در ادامه مطلب...

ادامه نوشته

واپسین لحظات آذرماهتان خوش باد ...

یلدا یادآور قدمت،اصالت و شکوه آریایی مبارک باد 

                      معاشران گره از زلف یار باز کنید

                      شبی خوش است بدین قصه اش دراز کنید

فرخنده باد با عشق و شادی...

سردار جنگلی که در یک خانه به پایان می رسد!

امروز ۱۱ آذر مصادف است با نودمین سالروز شهادت میرزا کوچک خان جنگلی. مردی که نامش نه تنها مایه ی افتخار تاریخ گیلان و گیلانی ست بلکه به مانند برگی بر صفحات افتخار آمیز تاریخ شکوهمند ایران مان می باشد .

میرزا تنها متعلق به گیلان و گیلانی نیست بلکه از گذشته تا حال به مانند الگویی بوده برای تک تک مردمان این سرزمین .خیزش جنگل به رهبری میرزا کوچک خان در برگیرنده ی پیام های بیشماریست بزرگ مردی که ظلم و بی عدالتی روزگارش را تاب نیاورد و در دوران استبداد و خفقان موجود، یک لحظه سکوت را روا ندانست، برخاست تا راه و منش اش به مانند تلالویی فروزان، روشنی بخش روزگاران پس از خویش باشد و این همان مهر ارزشمندیست که در دفتر تاریخ سرزمین مان نقش بسته است شاید به این دلیل است که نام میرزا تنها در مرزهای گیلان از شرق تا غرب خلاصه نمی شود همگان از ترک و لر و بلوچ و کرد و عرب به مانند گیلک برای سردار نهضت جنگل و یارانش احترامی ویژه قایلند و به نیکی از آنان یاد می کنند.

اما اکنون قریب به یک صد سال از آن روزهای سخت می گذرد در گذر این روزها تا چه میزان از آنان آموختیم؟ و یا بهتر بگویم تا چه اندازه از اهداف قیام او، بیش از جاری شدن نامش بهره بردیم؟

یکسال پیش در همین روزها بود که در اله تی تی گیلان مطلبی را در این زمینه قرار دادم در اینجا بخوانید. هرچند کوتاه بود اما نشانی داشت از واقعیت های درونم. در آن زمان بود که در قسمت نظرات این مطلب گفتگویی پیرامون قیام میرزا و اهداف او بعد از قیام شکل گرفت، بماند که در میانه راه، این گفتگو از مسیر واقعی خویش خارج گردید و به بحثی به دور از عالم منطق منتهی شد و یا شاید هم راهی برای پیاده کردن خصومت های شخصی! بیشتر بخوانید در آرشیو نظرات همان مطلب .

 از آن زمان، روزها و ماه ها میگذرد اما به راستی سپری شدن این مدت زمان می تواند پاسخگوی سوالات و تردیدهایی باشد که تاکنون مجالی برای هم اندیشی نداشته است؟ حداقل نیمی از هم نسلان من، از میرزا کوچک جنگلی تنها چیزی که می دانند این است که یک مبارز بوده، بماند که عده ای نیز از میرزا به عنوان یک تجزیه طلب یاد می کنند .

 معتقدم برای جاودان ماندن راه میرزا بیشتر از آنکه به برپایی نمایشگاه عکس، محافل و مجالس یک روزه، سخنرانی های چنین و چنانی و یا تعریف و تمجیدهای نیم روزه نیازی باشد، نیازمند روشنایی و تکاندن غبار آن مسیر خاک خورده و فراموش شده هستیم.

دیر زمانی ست که تنها از میرزا و یارانش، خانه ای مانده واقع در محله ی استادسرا رشت و تصاویری در درون خانه که تنها گویای قد و قامت سردار جنگل و یارانش است... 

زود آمدم چون زود آمد...

بسیار ملایم و آرام می بارید بی آنکه تندی و تیزیش صدایی بیافریند خودش را در گوشه ای از زمین خدا جا میداد . امروز صبح همه جا برف بود و برف بود و برف .

اینجا گیلان است و من روزهای پاییز و زمستانم را بیشتر از برف،با باران گذرانده ام و گاها که سفیدی اش می شود مهمان زمین های سبز و جلگه ای مان، شاید وسعت درک این لذت برای من بیشتر از وسعت لذت آن هموطنم در دیار کوهستانی باشد.

بعد از آن روزهای خوب، هنوز هم در هوای برفی دلم برای ساختن آدم برفی پر میکشد شاید تنها تفاوت امروز با دیروز من، این است که آدم برفی امروز بزرگتر از آدم برفی دیروز شده و خوب دلیلش هم می تواند رشد فیزیکی من و او ، همزمان با گذشت روزها و ماه ها و سالها باشد!

هنوز هم وقتی زیر سقف آسمان به درست کردن آخرین مرحله یعنی سرش می رسم دستانم یخ میزند،بی حس می شود و دقایقی بعد دردی جانسوز تا مغز استخوانم می رود اما این درد بسیار دلچسب تر و شیرین تر از ماندن در زیر سقف خانه و تماشا کردن برف از پشت شیشه ی دوجداره ی پنجره است .

هنوز هم مثل گذشته از تعطیلات برفی لذت می برم و با شنیدنش از شوق به هوا میپرم،می پرسند:مگر امتحانت را نخوانده بودی؟ چرا خوب هم خوانده بودم اما نمیدانم چرا هنوز هم شیرینی این تعطیلی به هیچ وجه قابل قیاس با شیرینی نمره ی خوب میانترم نیست .

راستی در این دیار هنوز هم برف مهمان یک روزه مان می شود و شب که میشود باز هم جایش را به باران می دهد.

به غیر از اخوان ثالث کسی را سراغ دارید که چنین صمیمانه با باران سخن بگوید؟

چنین غمگین و هایاهای

کدامین سوگ می گریاندت ای ابر شبگیران اسفندی

اگر دوریم اگر نزدیک

بیا با هم بگرییم ای چو من تاریک

پی نوشت: تصاویر در ادامه مطلب از برف و آدم برفی امروزم می گویند  .

ادامه نوشته

می روم اما باز می گردم...

درود

این روزها نمی توانم مطالب اله تی تی گیلان را به موقع و به نحو احسن آماده کنم و از آنجایی که عقیده ام بر این است یا کاری را انجام ندهم و یا اگر انجام می دهم بیشترین انرژی ام را صرفش کنم پس شاهد چنین وضیتی بودن برایم قدری سخت است کما اینکه برای اله تی تی مان بسیار احترام قایلم و نمی توانم که نسبت به آن بی تفاوت باشم و آن را در چنین وضعیتی ببینم.

پس تصمیم گرفتم تا به مدت سه ماه اله تی تی گیلان به روز نشود تا بعد از این مدت که برایم بسیار مهم است، به مانند همیشه باشم و بنویسم .

تا آن روز، روزگارتان خوش باد .

پی نوشت: 

* فرمان دادم تا بدنم را بدون تابوت و مومیایی به خاک بسپارند تا اجزای بدنم جزو خاک ایران شود *

" ۷ آبان سالروز کوروش بزرگ فرخنده باد " 

آدینه تان بخیر...

عجب آرامشی دارد...

 

باران، کودکی ام، رمضان...

بعد از گذراندن روزهای گرم سال امروز هوا خنک و ابری بود و می گویند چند روزی به همین منوال می گذرد، فرصتی شد تا قدم زنان از محله ی ساغریسازان رشت عبور کنم محله ای که اجداد پدری ام در آن سکونت داشتند محله ای که برای من نیز تداعی کننده ی بخشی از خاطرات کودکی ام می باشد. چه دنیای عجیبی ست اکنون که بزرگ شده ای آرزو می کنی لحظه ای به روزهای کودکی ات بازگردی حال آنکه در کودکی آرزویمان زودتر سپری شدن روزهایمان را بود،انگار همین دیروز بود که مادرم دستم را می گرفت تا بتوانم کلبه ای را در کنار یک درخت نقاشی کنم و یا روزی که با نگاه کردن به دستان مادر،یاد گرفته بودم که اسمم را چگونه بنویسم چقدر از این موضوع هیجان زده شده بودم و برایم سیری ناپذیر بود اینکه روزی چندین مرتبه نوشتن اسمم را تمرین کنم! یاد آن حوض فیروزه ای بخیر،از آب لبریزش می کردیم و علاوه بر اینکه محلی برای آب تنی من و برادرم بود،عروسک ها و ماشین ها و...نیز از این آب تنی در امان نمی ماندند. روزهایی که با برادرم دور حوض فیروزه ای می چرخیدم و در این تعقیب و گریز با تمام وجود می خندیدیم،در راهروی طولانی حیاط مسابقه می دادیم و هرکه زودتر به دیوار انتهایی راهرو می رسید می گفت:سک سک... و ای کاش اکنون که بزرگ شدیم پایان تمامی مشکلات و دغدغه ها و شروع تمامی شادی هایمان در قد و اندازه، گفتن همان سک سک بود .

و چه صفایی داشت آن روزها یادم می آید وقتی که باران می آمد بینی مان را به شیشه ی پنجره های چوبی می چسباندیم و بخار دهانمان را بر شیشه حک می کردیم برنده کسی بود که بخار دهانش سطح بیشتری از شیشه را فرا می گرفت و امروز بعد از گذشت سالها یاد آن روزها برایم تداعی شد، امروز باران بارید و شاید این باران بود که مرا برد با خود تا آن روزها، ماه رمضان آن سال ها، در یک خانه ی دو اتاقه زندگی می کردیم شب به اصرار به مادر می گفتیم که برای سحر بیدارمان کند سحر که بیدار می شدیم ابتدا اخم و خواب آلودگی در چهره مان موج می زد ولی همین که چشمم به چشم برادرم می افتاد، شروع خنده هایمان بود گویی که به دنبال بهانه بودیم تا با شنیدن حرفی و یا اشاره و حرکتی از ته دل بخندیم، سحری می خوردیم و روزه می گرفتیم هرچند که اسم روزه مان، کله گنجشکی بود کله گنجشکی معنایش در عالم کودکی نوعی از روزه محسوب میشد منتها با این تفاوت که کمتر از روزهای عادی غذا می خوردیم! و چه اندازه بابت گرفتن روزه کله گنجشکی به دوستان و بچه های فامیل فخر می فروختیم! افطار که میشد من و برادرم زودتر از بقیه سر سفره می نشستیم و لحظه شماری می کردیم برای اذان! چقدر دیر می گذشت انگار که برایمان از شنیده شدن اسامی خدا تا شنیدن اذان به اندازه ی یک روز می گذشت!  اکثرا افطار مهمان خانه آقابزرگ بودیم و محال بود دم افطار، آقابزرگ با پیرمرد یا پیرزنی مستحق وارد خانه نشود از لحظه ای که وارد حیاط می شد تا وقتی که به سمت آشپزخانه بیاید بلند بلند صدا می زد تا برایشان افطار آماده کنند...

یاد آن روزهای پر از صفا و صمیمیت بخیر،باید ممنون باران باشم که برایم خاطرات کودکی آن روزهای بی آلایش را هدیه آورد.

پی نوشت: شنیده ام که خانه ی قدیمی مان در محله ساغریسازان به صدا و سیمای مرکز گیلان فروخته شده و خوشحالم که فعلا آن خانه قدیمی از تخریب در امان مانده است.

ساعتی با حوزه هنری گیلان...

دیروز به دعوت یکی از دوستان به حوزه هنری گیلان رفتم خانه ای بزرگ، نسبتا قدیمی  در انتهای کوچه واقع در خیابان بیستون، نمیدانم چرا وقتی که یقین حاصل کردم که در داخل حوزه هنری هستم ولی ناگهان احساس کردم که شاید اشتباه آمده ام! 

ابتدا به طور تصادفی روانه شدم به راهروی دیگری که ظاهرا نمایشگاه نقاشی در آنجا برپا بود به نظر آثار زیبایی می آمد اما درنگی نکردم و مسیر را بازگشتم ،از پله ها بالا رفتم در نیمه راه بودم که آقایی صدایم کرد: خانم ... انگار که کفش هایم را نشان می داد! بعد از عذر خواهی از آن آقا ،کفش هایم را در آوردم و راهی سالنی نسبتا بزرگ و محفلی صمیمانه و شاعرانه شدم. دوستم دستی تکان داد و من بعد از خوش و بش با آن دوست در ردیف جلو نشستم.

 ساعت ۵:۲۰ بعد از ظهر جمعیت نسبتا کمی در سالن بود اما ساعتی بعد که جلسه شعر آغاز شد جا برای نشستن وجود نداشت و افراد بیرون از سالن می نشستند. آنطور که متوجه شدم روزهای چهارشنبه حوزه، در ساعت ۵ تا ۶ بعدازظهر اختصاص به ترانه و ۶ تا ۸ اختصاص به شعر دارد. مجری این برنامه اسامی شعرا را از میکروفون صدا می زد و فرد حاضر، شعر خود را می خواند و بعضی دیگر خواستار نقد آثار خود بودند که اساتید و دوستان حاضر به نقد آثارشان می پرداختند چیزی که برایم خیلی دلنشین بود محفل دوستانه آنجا بود گاها پیش می آمد که از آوا و صراحت شعر لذت می بردی و چشم هایت را به زمین میدوختی تا بر روی کلمه به کلمه آن فکر کنی اما ناگهان به یکباره سکوتی همه جا را فرا می گرفت و همین که سرت را بالا می آوردی متوجه می شدی که شاعر ، شعرش را فراموش کرده و با لبخندی به حضار می گوید: که اثر دیگرش را می خواند... و یا شاعری که در حال خواندن شعر گیرا و طنزآمیز خود بود به بیت سوم که رسید مجری برنامه، از شاعر خواستار ادامه ندادن آن شعر شد ....

در ردیف اول چهره چند تن از پیشکسوتان این حوزه به چشم می خورد از جمله استاد دلشاد،استاد انصاری،استاد وندادیان که واقعا از تن صدا و شعر استاد دلشاد لذت بردم

از میان آثار خوانده شده ی این شاعران،در انتها شخصی که نامش را از یاد برده ام ابیاتی گیلکی خواند که با خواندن او، جمعیت به وجد آمد و شعرش با تشویق همراه شد البته از آن جمعیت تنها یک فرد به گیلکی، شعر سروده بود که این موضوع به نظر حکایت از غریب بودن این زبان در نزد اهالی هنر دارد.

آن چند ساعتی را که در حوزه هنری گیلان گذراندم برایم خیلی زود گذشت و بودن در کنار اساتید و شاعرانی هم نسل خودم، سعادتی بود که دیروز نصیبم شد. آرزوی موفقیت برای این حوزه و هنرمندان آن را دارم .

پی نوشت: دیروز دوربین،یار باوفای خودم را در خانه جا گذاشتم عفو کنید اگر نتوانستم تصاویری تهیه کنم در فرصت بعدی حتما این کوتاهی را جبران می کنم.

اله تی تی گیلان ...

امروز اله تی تی گیلان یکساله شد و من به خود آمدم تا به سوالات اندکی از دوستان پاسخ و به علاوه درباره مسائل پیرامونی وبلاگ اله تی تی گیلان توضیح دهم .

ابتدا توضیح میدهم که چرا وبلاگی با نام اله تی تی گیلان ایجاد شد. اله تی تی گیلان در یک غروب جاودان با دلهره ها، دغدغه ها، امیدها و آرزوهای بیداد(گیله زن) متولد شد . ایجاد چنین وبلاگی وقتی در ذهنم خطور کرد که در اردیبهشت ماه سال ۱۳۸۹درخت چندصدساله بقعه بی بی رقیه واقع در شهر رشت را به جرم مبارزه با خرافه پرستی قطع گردید. آن روزها از این خبر سخت شوکه شده بودم آن درخت بزرگ و سرسبز درخت خاطرات روزهای کودکی ام بود به علاوه از لحاظ زیستی به عنوان ذخیرگاه ژنتیکی مان نیز محسوب می شد اینگونه شد که جرقه ایجاد چنین وبلاگی برای مقابله با باورهای غلط در ذهنم خطور کرد. بعد از اینکه تصمیم به تشکیل چنین وبلاگی داشتم از دوستان و خانواده ام درخواست کردم تا اسامی اصیل گیلان را در اختیارم بگذارند در این مابین مسافرتی داشتم و شبی که غرق در نگاه کردن ماه بودم ناخودآگاه یاد خاطرات کودکی ام افتادم وقتیکه مادرم برای نشان دادن ماه به من از لفظ اله تی تی استفاده می کرد و این شد که نام خاطره انگیز روزهای کودکی ام را بر وبلاگ خود گذاشتم و گیلان را در کنارش قرار دادم . ناخواسته معنی این دو در کنار هم "ماه گیلان" شد اما مقصود من از قرار دادن گیلان در کنار اله تی تی این بود که مخاطبان غیر گیلانی این وبلاگ متوجه اصالت نام اله تی تی شوند .

اینکه چرا نام نویسنده بیداد(گیله زن) است. باید بگویم که بیداد(گیله زن) نامیست که خودم بر روی خود نهادم هرچند که مفهوم والای این دو در کنار هم بسیار بسیار وسیع تر از شخصیت حقیر می باشد اما بیداد نامیدم تا بیداد روزگارمان باشم بیداد تلخی ها، زشتی ها، تا بیداد بازار خودپرستی و خواب زدگی باشم بیداد حرفهایی که در سکوت سینه را می سوزاند دریغ از آنکه بتوان به زبان آورد... و گیله زن نامیدم نه به عنوان نمادی از شیر زنانی گیلانی که در آن جایگاه خود را نمی بینم اما قصد داشتم هنگامیکه مخاطب نام گیله زن را می خواند این نام برای او یادآور زنانی باشد که شجاعانه پابه پای مردان در برابر سختی های روزگار ایستاده اند و فرزندانی همچون میرزا کوچک را در دامان خود پروراندند تا نام ایران مانا ماند زنانی که هیچ گاه زن بودن را مانعی برای رسیدن به اهداف والای خود ندانستند و هیچ گاه خود را در کنج خانه محبوس نکردند بلکه دوش به دوش مردان همسفر روزهای سخت زندگی شده اند.

در این یکسال اله تی تی جز مهمی از زندگیم شده و حتی عمل جراحی که سال پیش به سراغم آمد نتوانست مانعی باشد برای به روز کردن به موقع آن. شاید این تفکر و احساس به اله تی تی سنگینی دینی باشد که نسبت به سرزمینم احساس می کنم و خود را در برابر آن مسئول میدانم .

اله تی تی گیلان می کوشد تا به عنوان دیده بانی کوچک از تمامی حقوق و ارزشهای سرزمینش پاسداری کند و هرگز در برابر باورهای غلط سکوت پیش نمی گیرد و حقایق را پنهان نمی سازد هرچند که شاید پژواک صدایش در ابتدای راه محو شود اما باور دارد که روزی همگان با او هم صدا می شوند تا طنین صدایمان به سرمنزل مقصود برسد .

اینجانب نرگس سلیمی یا همان بیداد(گیله زن) همان نام بزرگی که کوچکی این حقیر را می پوشاند از تمامی دوستانم که در این یکسال با نوشته هایم همراه شدید و مطالب من را مورد حمایت خود قرار دادید و یا حتی در مواردی آن را در سایت و یا وبلاگ خود درج داده اید بی نهایت سپاسگزارم و کاش این تنها کلمه ی سپاس بتواند تمامی احساس من را از لطف و محبت شما نشان دهد و باور دارم که برای ادامه این مسیر دشوار بدون شما دوستان ناتوانم و ایمان دارم:  "گرچه شب تاریک است دل قوی دار سحر نزدیک است"

در انتها از آن دوست که اکنون جزو اولین نفراتی ست که این مطلب را می خواند کمال تشکر دارم دوستی که بی هیچ چشم داشتی بعد از درج مطالبم جمله به جمله آن را می خواند و اس ام اس های گاه بی موقع اش مشعلی میشود برای هدایت مطالب این وبلاگ ،هرچند که گاهی نظراتش متفاوت با نظرات من است اما طبیعت ثابت کرده که این تضادها زیبایی نیز می آفریند.

از همراهان اله تی تی تقاضا دارم که اگر قرار است لطف کنند و نظری را در پای این مطلب بگذارند انتقادات شان را بدرقه ی راه اله تی تی گیلان نمایند که بی صبرانه چشم در راهم...

قانون اله تی تی گیلان: هرگز نظری در این وبلاگ حذف نمی گردد حتی اگر آن نظر در برگیرنده آیین، نژاد، عقاید و یا نظری متفاوت با نگارنده باشدو این روند ادامه خواهد یافت .

بزرگان این سرزمین به فراموشی سپرده شدند؟

امروز دوست عزیزی کامنتی برایم گذاشتند و گله کردند که چرا همزمان با سالروز درگذشت دکتر محمد معین (۱۳ تیر) در وبلاگ های گیلانی از جمله اله تی تی گیلان مطلبی به این موضوع اختصاص داده نشده است.

قبل از پرداختن به این موضوع باید تاکید کنم که وبلاگ این حقیر از این کوتاهی به شدت سرافکنده و شرمسار می باشد و مطلب کنونی به هیچ وجه نمی تواند توجیه اله تی تی گیلان برای به فراموشی سپردن سالروز درگذشت بزرگمرد تاریخ ایران دکتر محمد معین باشد بلکه کامنت گلایه آمیز آن دوست سبب گردید تا فرصتی شود تا من نیز گله دیرینه خود را آشکار سازم گله من شخص به خصوصی را مورد خطاب قرار نمی دهد بلکه این گله همه افراد و محیطی را در بر میگیرد که من و امثال من را پرورش داده، گله من از خانه ایست که برنامه های تلویزیونش اغلب اوقات فراغت من را پر میکند و این برنامه ها کمتر برگی را از تاریخ و بزرگان این سرزمین ورق می زند، گله من از خیابانی ست که پلاکاردهایش نقشی و خطی از بزرگان این سرزمین را به خود ندیده ... از یاد بردن سالروز درگذشت بزرگمرد تاریخ ایران دکتر محمد معین به همان میزان برایم جانسوز است که تا یکسال پیش نمیدانستم که استاد آواز گیلان، احمد عاشورپور کیست؟ وقتی به طور اتفاقی آلبوم صوتی استاد را خریداری کردم باور کنید از ضمیر خود آه کشیدم که چقدر دیر با صدای جاودان استاد آشنا شدم !... میدانم که من و امثال من نیز در این کم شناختن ها و یا نشناختن ها سهیم هستیم اما منشا این نشناختن ها از کجاست؟ حال که عصر کنونی عصر تکنولوژی و ارتباطات نامگذاری شده گزاف است اگر بنویسم که این نشناختن ها از صدا و سیما نشات می گیرد؟ برنامه های تلویزیونی و رادیویی که میلیون ها بیننده را در پای تلویزیون و رادیو میخکوب می کند تاکنون کمترین هزینه را صرف شناساندن بزرگان تاریخ و فرهنگ این سرزمین به بینندگان و شنوندگانش خود کرده است، گزاف است اگر بنویسم که این کم کاری ها از سازمان آموزش و پرورش نشات می گیرد؟ همگان میدانیم که پایه ریزی پرورشی و فکری از سنین کم آغاز می گردد و ذهن کودکان برای فراگیری مطالب پویاتر می باشد به علاوه مدارس مکانی می باشند که افراد بیشترین وقت خود را در آنجا می گذرانند ولی به راستی دانش آموزان ما از بزرگان خود چه می دانند؟از تاریخ و فرهنگ خود چه؟، گزاف است اگر بنویسم که این نشناختن ها از مسئولان شهرداری نشات می گیرد؟ در سطح شهر از نصب پلاکارد هایی در مورد اعلام انتشار کتاب های افغانی گرفته تا روز و ساعت کوهنوردی و حجاب و غیره مشاهده می گردد اما دریغ از مشاهده کردن پلاکاردی با مضامینی همچون نام و یادی از یکی از این بزرگان و یا... چرا روی نام بزرگانمان برای نسل من و امثال من،خاک خورده است؟ و چرا یادشان در نزد ما غریب مانده؟

مسرانه معتقدم که در این کوتاهی من نیز به عنوان عضوی از این جامعه گناهکارم و بر خطا و گناه خود واقفم اما مسئولان عزیز شما تا چه اندازه بر کوتاهی و کم کاری خود واقفید؟ آیا به دنبال چاره کار بوده اید؟ نسل من نمیداند که بزرگانش چه کسانی بوده اند بی شک این سرزمین احمد عاشورپورها،محمد معین ها،میرزا کوچک خان ها به خود فراوان دیده اما شما برای شناساندن تاریخ،فرهنگ و سروقامتان این سرزمین به نسل من چه میزان تلاش کرده اید؟ برای نسل بعد از ما چه؟....

تا دیر نشده ما را نیز دریابید...