آن روز موعود کجاست؟
این روزها هرچیزی که با خودش روزهای گذشته رو برام تداعی کنه، دلنشینه . روزهایی که همراه بود با جیره بندی غذایی و روزهایی که پیرمردی با کلاه سبز کاموایی و با دستانی سیاه، با ارابه ای پر از دبه های چند لیتری نفت به کوچه ها میومد و مادر هر بار دبه ی نفت رو زیر چادرش به دست می گرفت و کشون کشون از سر کوچه تا داخل راهرو خونه می آورد. سر آخر هم اون دبه های نفت بودند تا بهونه ای باشند برای خنده هامون، هربار دورش میچرخیدیم و از اینکه نمیتونیم همدیگر رو بگیریم از خنده،ریسه می رفتیم. چه روزهایی ... لباس هامون ساده بود کمتر می خریدیم و بیشتر لباس ها بین بچه های فامیل دست به دست میشد.
مدرسه که می رفتیم باید مقنعه و روپوش های بلند سرمه ای می پوشیدیم سرمه ای، رنگه تیره ای که هیچ وقت نتونست لبخند رو ازمون بگیره ولی به جاش کتونی های سفید با بندهای رنگی می پوشیدیم و مادر چه با حوصله یادم داد که چطور بندهای کفش رو محکم گره بزنم و همین دلیلی شد تا بند کفش دخترکی رو ببندم، که گوشه ی حیات مدرسه، به خاطر بازشدن شون گریه می کرد و بعد از بستن بندهاش، عین مادر که به من یاد داده بود،یادش دادم که چطور بند کفشش رو محکم ببنده ...
یاد اون کیف های سنگین و پر از کتاب بخیر، تو اون سن در دو نوبت صبح و عصر شونه درد به سراغمون میومد! البته گاهی کتاب ها رو از کیفم بیرون میاوردم و تو دستم می گرفتمشون نمیدونم چرا فکر می کردم اینطوری درد کمتری رو تحمل میکنم! اغذیه مون هم همین نون و پنیر بود البته گاهی بزرگترین دلیل خوشحالیم این بود که مادرم به همراش، ویفر هم تو کیفم می گذاشت.
شادی بود لبخند بود اما کمبود و سختی ها هم بود و هیچ وقت یادم نمیاد که صدامون رو به خاطر این کمبودها بلند کرده باشیم و از زمین و زمان بنالیم، شاید چون امید داشتیم که روزی این نداشته ها تبدیل به داشته ها میشه و رنگ و بوی دیگه ای به زندگی هامون می بخشه. اما اون روز، امروز نیست که تمام سختی ها رو به جان و دل خریدیم و با نبودن ها و نداشتن ها و نپوشیدن ها و نخوردن ها جنگیدیم. حتی دردهای امروز و دیروزمون هم فرق می کنه و ایکاش که درد امروزمان،در همان ها خلاصه میشد نه اینکه گاها در کنارشون، درد صلح، آرامش، مهربانی و لبخند رو هم یدک بکشیم ...
در عین حال برای یادآوری اون روزهای شیرین و دلنشین ممنونتم رادیوی قدیمی و دوست داشتنی ام ...
نیرویی که از درون مجاری سبز به گل ها جان می بخشد،همان نیرویی است که عمر سبز مرا به پیش می برد و ریشه های درختان را می خشکاند، و این نیرو مرا نیز به زوال خواهد کشاند،و من ناتوانم از این که به شاخه رز خمیده بگویم که جوانیم نیز به تارج تبی زمستانه رفته که تو را نیز به یغما برده است.