انگار همین دیروز بود کودکی 5 ساله بودم و هر روز صبح دست در دستان مادر روانه ی مهد کودک سپاس در نزدیکی بقعه ی بی بی رقیه رشت می شدم

هر روز صبح جلوتر از مادر از شوق دیدن بقعه بی بی رقیه و درخت بزرگ و سرسبزش به سویشان می دویدم و چند دوری به دورشان می چرخیدم تا وقتی که مادر نزدیک مان می شد و دوباره دستم را به دستان مادر می سپردم و تا رسیدن به انتهای کوچه لحظه به لحظه سرم را بر می گرداندم ودستی به علامت خداحافظی برای بقعه و درختش تکان می دادم

شیرین ترین صبح هایم آن صبح های زیبا بود....

دیروز بعد از مدت ها از کنار بقعه ی بی بی رقیه عبور کردم ولی چه منظره ی دردناکی، بی بی رقیه بدون درختش بود آن درخت کهنسال برای بقعه بی بی رقیه به مانند سایبانی بود برای روزهای بارانیش ، مناری بود که با شاخه های وسیعش زیبایی وصف ناشدنی به بقعه می داد و همدمی بود برای لحظه های گرم و سرد بقعه ، اما به جزاینکه یار وفادار او بود منفعتی که برای ما داشت شاید بیش از بقعه بود آن درخت کهنسال ذخایر ژنتیکی  ارزشمندمان بود اما صد افسوس...

یادم رفته بود بگویم چند ماهی می شود که بی بی رقیه بدون درختش روزها می گذراند .

جرم درخت نارون چند صدساله ی بی بی رقیه این بود که مورد احترام مردم است .

کشتن درخت مورد احترام مردم ،در اندیشه ی عاملان این قتل،مبارزه با خرافات نامگذاری می شود اگر هم این گونه که می گویند، باشد جرم درخت، آن موجود زنده که مثل ما نفس می کشید چیست؟

کاش به دوران کودکیم باز می گشتم آن موقع که درخت بی بی رقیه بود و بودند چیزهای ارزشمند دیگر...

درخت خاطرات کودکیم به خاطره پیوست .

چه جرم بزرگی ست جرم بی جرمی....